تنه ویولن را بر روی شانه چپم میگذارم...سرم را بر روی آن خم میکنم...آرشه ام ٬ سیم ها را به آغوش میکشد...مینوازم...مثل همیشه مردم نگاهشان به برق کفشهایم و اتوی پیراهنم است... کسی جز تو به چشم هایم نگاه نمیکند...باید شاد بنوازم... مردم باپاهایشان ضرب گرفته اند... از این کارشان متنفرم... تا کی من "نوازنده " موسیقی مردم هستم؟ مردمی که هیچ وقت از من نخواستند ٬ موسیقی خودم را با ساز دهنیم بزنم...
امروز دلم همنوازی با تو را میخواهد...من " دو .. ر.. می " را بگویم و تو " فا ..سل.. لا..سی"... دوست ندارم کتاب نت را باز کنم و از روی آن " ردیف کسی دیگر" را بنوازم...میخواهم رهبر ارکستر٬ قلبم باشد و نوازندگانش من و تو...
چشمهایم را خواندی... بلند شدی... روی "سن " آمدی...مردم اعتراض میکنند... فریاد میزنند... اما من و تو به انها خندیدیم...کفشهای سیاهم را در آوردم...لبه سن نشستیم... پاهایمان را آویزان کردیم...ساز دهنیم را یه آغوش لبانم سپردم... تو هم سرت را به شانه ام تکیه دادی و شعرش را سرودی...
مردم را میبینم که مرا دشنام میدهند و تو را تکفیر... گروه گروه سالن را ترک میکنند... حتی گوشهایشان صدای آواز ما نشنیده است... اما دیگر مهم نیست... پای کسی بر روی ویالنم رفته و آن را شکسته و سیمهایش دیگر آن شادی مصنوعی را هدیه نمیدهد... مردم حتما ویالونیست دیگری پیدا خواهند کرد و با او ضرب خواهند گرفت... اینجا فقط منم و ساز دهنیم که کنار تو نشسته ام و میخوانی...
نفس حبس شده ام را به دست پره های ساز دهنیم سپردم و موسیقی بدون نت خودم را نواختم و آن را هم ردیف شعر های تو کردم...

پ.ن) عکس بالا به قول دوستی٬ وحشت را به بادم می آورد... اما واقعا ترسناک نبود... زمستان همین امسال گرفته ام...
هوس...توی دلم پا نمی ذاره...هوسسسسس
بعد از تو جایی نداره هوسسسسس
اومدی شده آواره هوسسسسسس
آره ه ه ... عاششششقم....
(شهره صولتی!)
ما چون فهیم هستیم و خیلی میفهمیم ، ازما درخواست شد که هسته "هوس" را بشکافیم و ببینیم در آن چه یافت میشود... مثل هر چیز دیگری، هوس هم بر چند دسته است ( اگرهیچستان بازبا لودر از روی حال ما رد نشوند):
۱- هوس یک چیزی : مثلا چله تابستان داری زیر آفتاب بیل میزنی... به ناگه هوس نوشیدنی خنک میکنی... میپری سر کوچه از عباس آقا، یک "پک دوازده تایی" آبجو میخری و رفع هوس میکنی...
۲- هوس یک کاری: مثلا داری فیلم Basic instinctرا با هنرنمایی (!) شارون استون میبینی... آخر فیلم فشارتان بالا میرود و هوس یک کارهایی میکنید... میپری و ماشین را آتیش میکنی و میروی فلکه شهرک غرب و با دو تا نور بالا و بوق و کمی چونه ، شارون خودت را پیدا و هوس را به راه راست هدایت میکنی...
۳- هوس یک کسی : این بد ترین حالت هوس میباشد...یعنی خطرناکترین... چون میدانم همه آدمها همواره "خار خارک" این نوع هوس را دارند، با اجازه هیچستان گونه سوم را به دو دسته تقسیم میکنم:
هوس یک کسی از نوع همینجوری: "آقای عزیز" سه سال پیش عروسی کرده اند...خانمشون به معنای کلمه "توپ" تشریف دارند...خوش تیپ... خوش لباس... تحصیل کرده...عاقل...خانواده دار... مهربان...و خلاصه آنچه همه خوبان دارند، او یکجا دارد...اما بعد از سه سال " آقای عزیز" حوصله اش سر میرود و دلش هوای تازه میخواهد...یک چیزی را بهانه میکند...مثلا میفرمایند من هیکل 90-60-90 را دوست دارم. اما زن من 90-60-70 میباشد... بابت همین دو سایز ناقابل، مرد هوس بازی را شروع کرده و میرود اندرون نخ آدمهایی با سایز 90 و آنها را نخ نما میکند. اینجاست که " آقای عزیز" هوس باز نامیده میشود...و فعل گناه بوده و فاعل گناه کار...
هوس یک کسی از نوع غیر همینجوری: آقای عزیزکه 2 سال است ازدواج کرده، جهت تامین مخارج زندگی(یا طمع او) از " ماتحتش" مایه میگذارد و روزی 17 ساعت کار میکند...انسان معمولی هم بعد از 17 ساعت کار، نه بوسش می آید و نه معاشقه... هر چقدر هم تو بگو عسل و معجون هم بخورد...پس او نیاز های عاطفی و اولیه همسر جان را نمیتواند ارضا کند...همسر جان هم انسان است و بوس و لیس و هم نفس میخواهد...در این حالت، وی "هوس" فردی دیگری که بتواند سرویس های فوق الذکر را بدهد، میکند. در اینجا به نظر من فعل گناه است اما فاعل گناهکار نیست...!
نتیجه: هوس هم خوب است هم بد... نه...هوس خوب نیست اما هوس باز گاهی گناهکار است گاهی بیگناه... در ضمن بنده در اینجا حرفی از عشق نزدم و فقط از هوس گفتم و هیچ ایده ای از رابطه عشق و هوس ندارم...

اگر تمام صفحات فرهنگ لغات معین و عمید و دهخدا و دکتر مصاحب را بگردید، واژه ای برای عاشق شدن مجدد " انسان متاهل " پس از تاهل پیدا نمی کنید. نه اینکه این موضوع وجود ندارد...نه! ...این فرهنگهای لغات ناقصند. شما این پست را به فرهنگ لغات خودتان اضافه کنید.
الف) چه میشود که مردها دوباره عاشق میشوند؟ (Mission Impossible for MEN ) :
دلیل اول : مردها به طور کلی " کرم" عاشق شدن را دارند...اگر مردی، زوجه اش، حوری بهشتی هم باشد، باز هم اگر یک زن دیگر را ببیند،به خودش میگوید " این هم از آن من باید باشد"... پس چون مردها همیشه به دنبال دردسر هستند، امکان دوباره عاشق شدن آنها زیاد است.
دلیل دوم: مردها کلا "کم جنبه" هستند...اگر زنی در ایستگاه اتوبوس برای خودش جوکی تعریف کند و لبخند بی منظوری را در هوا ول دهد، مرد با یک جهش لبخند را از آن خود کرده، ظرف چند دقیقه عاشق میشود و He is in trouble .
دلیل سوم: مردها کلا موجودات "تنوع طلبی" هستند... تنوع طلبی آنها را در عوض کردن کانالهای تلویزیون، خریدن ماشین و اختیار کردن زوجه، میتوانید حس کنید و البته هیچ ربطی به عدم تعهد آنها ندارد(!)
ب) چه میشود که زنها دوباره عاشق میشوند؟ (Mission Impossible for WOMEN ) :
چون زنها ذاتا موجودات پیچیده ای هستند ، به همین دلیل مردان، دلیل موجهی برای عاشق شدن آنها پیدا نمیکنند...پس چون من هم مستثنا نیستم، در نتیجه دلیلی نمیدانم...(البته بلا شک بی دلیل هم نیست. مثلا اگر مردی کرمی بریزد ، از آنجا که دل زن هم کرم پذیر است ، پس عاشق میشوند)
ج) دلایل مشترک ( Mission Impossible ):
۱- اگر پیچ و مهره ای ٬ مطابق اصل هندوانه (ازدواج مثل هندوانه است) با هم ازدواج کنند،بسیار منطقی به نظر می آید که این هندوانه سفید و بی مزه از آب درآید...آنگاه است که پیچ به دنبال مهره جدید میرود( و بالعکس)
۲- شناخت درست پیچ یا مهره، از "نعل کردن مگس در هوا" هم دشوارتر است...شما عمرا بتوانید ظرف دو یا سه سال قبل از ازدواجتان ، هم قطار آینده را درست بشناسید... ( به قول شاعر : شناخت صحیح فقط زیر پتو میسر است) ...در اینجا وقتی فهمیدید که این پیچ به مهره شما نمیخورد یا برعکس، اول دردسر است و سابیده شدن رزوه های پیچ و مهره شروع می گردد...
۳- وقتی اتفاق شماره " دو " افتاد، دو حالت رخنمون میکند...یا تعهد را جدی میگیرید و بی خیال میشوید... یا تعهد را فدای تبسم شخص دیگری میکنید...
۴- فاجعه روزیست که شما پیچ یا مهره " درست " را پیدا کنید...اول چالش ...بعد خارش ...و در آخر هم ناله...در اینجا شما مدام پیچ یا مهره جدید را با شریک خودتان مقایسه میکنید و از آنجا که متهم در دادگاه ذهن تان حضور ندارد، پس همواره محکوم میشود...و در دلتان او را محکم توسری میزنید...
۵-بطور معجزه آسایی، رزوه های خودتان را "هم سایز" پیچ یا مهره جدید میبینید، خواسته های خودتان را در او پیدا میکنید...به حماقت خودتان از خرید پیچ یا مهره قدیمی لعنت میفرستید...
حالا اگر فکر میکنید، شریک شما به دنبال ابزار و یراقی میگردد، این کارها را انجام دهید تا نسل او را در آورید:
۱- او را به طور شدیدی درگیر دخل و خرج منزل کنید به طوری که فکر پیچ و مهره و عاشقی در او فسیل شود...(این راهکار را زوجه به زوج استعمال کند )
۲- جلوی شرایطی که باعث رخداد حادثه میشود را بگیرید...مثلا تمامی راه های ارتباطی او با دنیای خارج را ببندید (اینترنت ...تاکسی ...اتوبوس...هواکش دستشویی...قلم ... تلفن...)
۳- پیج یا مهره را شدیدا کنترل کنید: ساعت ورود و خروج...تکرر ادرار... حمام رفتن... لباس پوشیدن...نحوه خوابیدن... هذیانهای شبانه...میزان حواس پرتی... اشتها... رنگ پریدگی...
پیچ یا مهره عزیز: اگر هم قطار شما پیچ یا مهره دیگری را پیدا کند، با هیچ کدام از روش های بالا او را نمیتوانید متوقف کنید... فقط یک راه وجود دارد: رزوه های خودتان را به زور هم که شده به خورد رزوه های او دهید. همین!

۱- روزی که به دنیا آمدم " نعره میزدم" و همه فهمیدند که گرسنه ام و مرا سیر کردند...اما از 15 سالگی که بالغ شدم، بدلیل مهمتری " نعره میزدم" ولی اینبار کسی توجهی نمیکرد...پس چه کسی به فکر این "غریزه برتر" است ؟
۲- تلویزیون "امر دیاب" را نشان میدهد..."حبیبی ...حبیبی ...یا نور العینی..."... یک کرور خانم "نیش ناش" هم دور او میرقصند... به ناگاه جرقه ای زده شد وفکری شیطانی از سر گذشت " ای خر خدا! پاشو برو دبی ...سوریه...یکی از همین بهشت های روی زمین...صفا سیتی منقل ..."
۳- ظرف سه سوت ( واقعا سه سوت) تهران ویلا ...اداره گذر نامه... عکس فوری ... پاسپورت... ویزا ...بلیط ...فرودگاه ...اولین باری است که "خارج" را میبینی... هی پسر من الان خارجم...! اولین چیزی که تو ذوقم میزند ، عدم رویت "زنان ماهواره ای" است... چرا همه تا خرخره لباس پوشیده اند؟
۴- علم وکتل و سیخ و میخ را پرت میکنم تو هتل... خوب رفیق ! الان چی میخواهی؟ هر چی اونجا حرومه اینجا فراوونه! آب شنگولی میخوام زیاد... جنس مخالف میخوام زیاد... قر کمر میخوام زیاد... خوب حالا "با این ریش میخوای بری تجریش؟" ...لباس پلوخوری میپوشی...عینک آفتابی رو میزنی رو سرت ...
۵- میرم که خلاف اول را انجام بدم... آب شنگولی ...کجا هست؟ نمیدونم... بدبختی انگلیسی هم که هیچ بارمون نیست ... :
من: Excuse me sir! I need wine tonight (برای گفتن این جمله از تمام اعضای بدنم استفاده کردم)
عربه با دشداشه : انت لا مسلم؟ هذه رمضان المبارک... لا تشرب...
ای بدبختی ...به شتر گفتن : شاشت از پسه ... گفت کجام مثل همه کسه؟ ...همه سال رو ول کردی ، عدلی ماه رمضون اومدی هواخوری؟
...
من: Excuse me sir! I need wine tonight
طرف: ایرونی هستی داداش؟
من : آره ! از کجا فهمیدی؟
طرف: سوالت تابلو بود دیگه با اون لهجه قشنگت ! ( هم ولایتی آدرس یک جای توپ رو میده)
۶- یک جایی شبیه بار...تو یک محله مسیحی نشین... میخورم و میخورم... نمیفهمم که نباید اینقدر بخورم...دیگه چیزی نمیفهمم... صبح که پا شدم٬ تو هتل بودم... زیر چشمم کبود بود ... دکمه پیراهنم پاره... همه تنم بوی ماست گندیده...اینجا به خودم گفتم " خوره بازی کردی پسر"
۷- اما من هنوز آرزو های (!) زیادی داشتم .... پیش به سوی جنس لطیف... ساعت 7 عصر ...توی کوچه پس کوچه ها میگردم به دنبال Night Club ... پیدا نمیکنم...
من: Excuse me sir, I really really need a Night club
یارو: لا اله الا ا... ما هذا **** ( فحش عربی میداد و میرفت)
...
من : Excuse me sir, I need a
طرف : ایرانی هستی خوشتیپ؟ چیه نایت کلاب میخوای؟
من : من که نگفتم هنوز... آره از کجا فهمیدی؟
طرف : خوب ایرونی جماعت ... جوون ... صورت گل انداخته... یعنی دنبال کلابه! ( طرف آدرس میده)
۸- میرسم دم کلاب...یک در کوچیک ... دو تا نره خر دم در با کت و شلوار سیاه سر پان... به زور میخوام از بینشون رد بشم....کنار نمیرن... مثل بز نگاهشون میکنم... یکیشون میگه : ایرانی هستی داداش... با خوشحالی میگم آره و باز میخوام با زور از بینشون رد شم ...میگه : برادری به جا، بزغاله یکی هفت صنار... ورودی 40 دلاره عزیز!
سگ خور... پول رو میدم میرم تو ...
۹- دود سیگار ...بوی عرق... میله های استیل که یک سری حوری بهشتی دور آن میچرخند... تصور کنید جوانی با بلوغی هفت ساله ( مثل ترشی سیر هفت ساله) که در ولایت خودش مستهجن ترین صحنه ای که دیده ، جفت گیری سوسک ها بوده...حالا میان گروهی از فرشتگان روی زمین (آنهم از مدل اکراینی و روسی و ...)...
طاقت دیگر طاق شده بود... خانم تپلی از دور٬ روی میز من شلیک شد وبا لهجه خفنی شروع به حرف زدن کرد:
تپل خان: How are you sir? This is the first time?
من: first time?
تپل خان ( با عشوه خرکی): you need a Lady?
من : ها؟
تپل خان:for one night $500 plus hotel and food
من (مثل بز) : 500دلار... من کل امورات سفرم با 400 دلار قراره بگذره...(طرف هم فهمید و هم نفهمید که چه گفتم)
...
ما هم گفتیم پولدار ها به کباب و بی پولها به بوی کباب...چشم ها را چراندیم و مصداق آدم گرسنه و خواب نان سنگک٬ شب سر بر بالین نهادیم....
نکته انحرافی ) این داستان من نبود. چون من کاملا بچه مثبت هستم. اما قبول کنید که ماجرای کشور های شمالی و جنوبی و مسافرتهای مجردی به همین دلیل است . نمیگم بد است ...نه! اما خوب هم نیست ...

سکانس یک – "اصغر جگرکی" معروف به " اصغر قاتل" ، یک روز بهاری جهت جویدن خرخره یک بدهکار، از خانه خارج میشود... اما هنوز ماموریت خودش را انجام نداده بود که اتوبوسی به شدت با وی تصادف میکند...اصغر بی هوش میشود... جمعیت... آژیر... آمبولانس...ماسک اکسیژن... آژیر... بیمارستان ... اتاق عمل...
سکانس دو- "کامبیز لطافت" معروف به "کامبیز ملوس" از دوهفته پیش به دلیل تومور مغزی پیشرفته در بیمارستان بستری شده و پزشکان از وی قطع امید کرده اند...
کامبیز ملوس: الی...! عسلکم... بعد از من چی کار میکنی؟ ( عشوه وغمزه کامبیز)
الی ( همسر کامبیز): نگووو! من بی تو پژمرده میشم...دیپرس میشم... ( هق هق الی)
سکانس سه- اتاق عمل ... "اصغر قاتل" بیهوش با هفت لوله به هفت سوراخ بدنش... عمل جراحی دو ساعت پیش شروع شده... خونریزی شدید تر میشود...تلاش دکترها... قطع امید از وی... اما مغز اصغر هنوز کار میکند... درخواست جلسه اضطراری پزشکان...
سکانس چهار - جلسه اضطراری ... دکتر ها ... الی (همسر کامبیز )...نرگس ( همسر اصغر قاتل)...بعد از دو ساعت "نرگس" راضی شده که با گرفتن یک مقدار پول قلنبه، مغز "اصغر قاتل" با تمام لوازم جانبی اش به "کامبیز ملوس" اهدا شود...(لطفا به تیتر پست توجه کنید) ...
ده ساعت عمل جراحی سخت... اصغر بی مغز ...کامبیز بیهوش...... ریکاوری...سی سی یو..بخش...
سکانس پنج - "کامبیز ملوس" شعائر خودش را به دست آورده است..."الی" خودش را در بغل او می اندازد (کامبیز او را نمیشناسد)
الی: ملوسکم...! الی برات بمیره... خوبی عسل ...؟ من خیلی worry بودم واست...
کامبیز ملوس: آبجی ! جون دایی جسدتو بینداز اوونور...دس مس ماروو ول کون...نوم شما چیه؟ سنمی با ما داری؟
الی : (غش میکند)
سکانس شش – نرگس برای خداحافظی و تشکر بابت پول قلنبه به اتاق "کامبیز ملوس" می آید...کامبیز او را کاملا میشناسد:
کامبیز ملوس : نرگسی..؟ تویی جوونور؟ کووجا بودی بی وفا تا حالا...؟ جیگرتو... بچه ها رو چرا نیووردی؟!
نرگسی و الی : ....
( کامبیز از تخت خودش بلند میشود ...نرگس را مثل گوسفند به بغل میکشد و بوسه ای از زیر گوشش میبرد...)
نرگسی و الی : ( هر دو غش میکنند)
سکانس هفت - "کامبیز ملوس" برای اولین بار خودش را در آینه میبیند...او انتظار دیدن" اصغر قاتل" را در آینه دارد...اما اثری از سبیل کلفت و موی های فر و" چونه سولاخ دار" و رد قمه نمیبیند...در عوض با دماغ سر بالا و ابروی های برداشته و موهای بلوند "مکش مرگ من" رو برو میشود...
کامبیز ملوس : ( فریاد ...غش میکند)
سکانس های بالا را جدی نگیرید ... اما اگر واقعا مغز یک نفر به طور کامل به شخص دیگری منتقل گردد، چه میشود؟ آیا تمام اطلاعات و خاطرات او منتقل میشود؟ مثلا بعد از عمل، " کامبیز ملوس" تا فیهاخالدون نرگسی را درک میکند؟ ... آیا علایق و عادتها هم منتقل میشود؟ مثلا "کامبیز" بعد از عمل، سر پا رفع حاجت میکند... قمه میکشد ...به جای مارتیک ، جواد یساری گوش میدهد...دیزی را به هر چیز دیگر ترجیح میدهد؟
نهایتا اینکه او که مرد، اصغر بود ... اما او که زنده مانده، کامبیز است؟ یا او هم اصغر است ...؟ یا کامبیز قاتل است...؟
البته حالت های وخیم تری هم وجود دارد :
سکانس آخر - "الی" دچار تومور مغزی شده و مغز" اصغر قاتل" به " الی" هدیه داده میشود...
کامبیز ملوس : الی...! عروسکم... میری واسم juice بریزی...؟
الی (با مغز اصغر قاتل) : هوووی ....لکاته ...! نووکرت که نیسسم! پاشو دوتا چایی بیریز جیگرم حال بیاد ...پاشو تا خط خطیت نکردم...(الی نوک چاقو رو خلال کرده و بین دندان ها را تمیز میکند...آوووغ (آروغ میزند))
کامبیز ملوس : ( غش میکند)
نتیجه اخلاقی : خواننده های عزیز ...دستا همه بالا... دعا کنید علم اینقدر ها هم پیشرفت نکند...
پ.ن1) غروب یک روز زمستانی ولی گرم... شاهکار خودمان!
بعد التحریر (بعد از گرفتن 12 کامنت انتقادی): ما به چی قسم بخوریم که فیلم "مرد عوضی " رو ندیدیم؟ جان ما کوتاه بیایید! اگه موضوعش رو اعصابتون قدم میزنه و اون رو سرقت هنری میدونین، رو درواسی نکنین و بگید تا من پاکش کنم...
۱- به صورت متناوب و مخصوصا هنگام رد شدن فکر آن شخص از مغزتان٬ فی مابین قفسه سینه ها و معده خودتان احساس قلقلک و آب شدن قند داشته باشید
۲- تمامی اشعار و موسیقی ها به نظرتان "وصف حال " شما بیاید. تا حدی که حتی با گوش کردن به عباس قادری هم لبخندی گوشه لب شما خود نمایی کند.
۳- طاقت خواندن کتاب ندارید و اصولا خیره شدن به در و دیوار را به هر کاری ترجیح بدهید.
۴- صبح ها سر حال بیدار میشود... آدمها به نظر شما مهربانند... و گهگدار خنده های بی موقع و بی معنی دارید...به طور کلی شنگولید...
۵- آدمها را جور دیگر میبینید... کمی حقیرند چون راز بزرگ شما را نمیدانند( به شرطی که کم جنبه نباشید و عالم و آدم را پیشاپیش بشارت نداده باشید)
۶-علاقه شدیدی به باز سازی سکانس های عشقی حین رانندگی با موسیقی پاپ را دارید.
۷-به طور وحشتناکی احساس COOL بودن بکنید به حدی که گاهی لبه یقه کاپشنتان را مثل الویس پریسلی ، سرپا کنید (معادل فارسی برای واژه COOL که حق مطلب را ادا کند٬ پیدا نکردم)
۸- مثل آپارات های سینما ، فیلم قرار دیروز خودتان با آن شخص را ، هزار بار پخش مجدد میکنید تا از دهن بیافتد ...
۹- به طور تکان دهنده ای به دنبال یافتن وجوه شباهت خودتان و آن شخص میگردید و همه چیز را به هم ربط میدهید ولی هر تناقضی را انکار میکنید.
۱۰- صبح ها زود بیدار میشوید... گاهی در حمام ناگهان متوجه میشوید که حدود ۲۵ دقیقه است که زیر دوش در حال لیف زدن خودتان هستید تا حدی که پوستتان قرمز شده...اما نفهمیده اید...
۱۱- سر به زیر میشوید... هیچ جنس مخالفی را نگاه نمیکنید...وفاداری را از حد میگذرانید... از چانه به پایین معشوق را سانسور میکنید و هیچ نیازی به ارضای قوه جنسی در خودتان نمیبینید...
اگر هشتاد درصد از نشانه های بالا را در خودتان پیدا کردید فقط باید بگویید : " آخ ! من عاشق شدم!" یا " Oops! I'm in love " ... در اینجا وزش نسیم معمولا تمام میشود و آسمان قمر در عقرب...
ب) طوفان آن زمانیست که باد به جای برگ ها ، درخت ها را بلند میکند.
دوره بعدی عاشقی شما شروع شده ...کمی وضعیت فرق میکند...
۱- "قند در دل آب شدن" شما تبدیل به دلشوره مهلکی میگردد که مثل تانک از روی اعصابتان رد میشود...
۲- حساسیت وحشتناکی نسبت به تکه کلام های مورد علاقه معشوق پیدا میکنید. مثلا اگر وی جهت صدا کردن شما از کلمه "هوی عمو" استفاده میکرده٬ حال باشنیدن این کلمه حتی از زبان لحاف دوز هم کن فیکون شده و سوزشی عظیم از معده تان شروع و به چانه ختم میشود.
۳- فلسفه وجودی زندگی به زیر یک علامت سوال گنده میرود که به راحتی هم قصد بیرون آمدن ندارد.
۴-آدمهای دوست داشتنی و مهربان سکانس قبل ٬فی الجمله تبدیل به انسانهایی نفهم و نادان میگردند... و البته بی احساس...
در اینجا فقط باید بگویید : " لعنت بر عشق!" با "Damn Love" ...
ج) بعد از طوفان زمانیست که خورشید در آمده و موجها کوتاه شده اند.
۱-آرام آرام یک لایه نازک از خاک زمانه بر روی تمام خاطرات مینشیند و اگر با انگشت سبابه ردی بر آن نیاندازید٬ همه به فراموشی سپرده میشوند.
۲- رنگ دنیا عوض میشود... لازم نیست صبحها زود بیدار شوید...سگرمه ها باز میشود و به خودتان قول میدهید دیگر هیچ خبطی نکنید...
۳- از تمام قمیش های "قبل از طوفان" که در دوره "طوفان" شما را زخمی کرده ٬ در این دوره فقط کمی خارش دلچسب باقی میماند.البته هنوز اگر سبزی فروش سر کوچه٬ شما را به دلیل سوا کردن "شفتالو" مورد خطاب "هوی عمو چه میکنی" قرار داد٬ کمی قلقلکتان میشود...
در این دوره فقط بگویید : "زنده باد آزادی!" یا "Viva Freedom "

پ.ن۱) هواخوری کیف داد ... جاتون خالی...
پ.ن۲) عکس گرفتنم هم مثل خودم تعریفی نداره... نیمرخ این دارکوب مسخره رو امروز از تو ماشین گرفتم.
نور قرمز... موسیقی... بوی خوش تو...امشب چقدر زیبا شدی... چقدر نزدیکی... ته دلم ٬ جایی که کم به سراغش میروم٬ امشب دارد غوغا میکند...چیزی در آنجا دارد فرو می افتد؟ نمیدانم...
تانگو را دوست دارم...نه ! تانگو با تو را دوست دارم...نه ! هرچیزی که رسمش نزدیکی به تو باشد را دوست دارم...انگشتان یک دستم ٬ تک تک انگشتان دستت را به آغوش کشیده است...انگار که کف دستانمان یکی شده...
وقتی دست دیگرت به دور گردنم پیچید٬ فهمیدم که مغلوب تو شده ام... دستم به دور کمرت...نیمی از چهره ات در تاریکی و نیمی از آن روشن... با هر "دم" ٬ "بازدم" نفست را در سینه میبردم و نگه میداشتم... گفتم که بوی تو رادوست دارم...
رقصیدیم... چرخیدیم...تکیه کردی به من...گوش تو بر سینه ام ... میترسم صدای قلبم را بشنوی ... دیگر چشمانت را نمیبینم... سرم را بر سرت تکیه دادم...
نمیدانم چقدر زمان را سپری کردم... میدانم دارد سریع میگذرد...هر بوسه را که میگیرم٬ حفظش میکنم... صدایش را... حرارتش را ... میدانم شاید دیگر نبوسی... شاید دیگر آنقدر نزدیک نبینمت... شاید غم چشمانت را که امروز برایم شادی آورده ٬ دیگر نبینم...همین غم بود که تو را به من داد... غمت را دیدم تا تو هم مرا ببینی...
وقت رفتن بود...مژه هایت را روی گونه ام حس میکنم که با هر پلک زدنت ٬نوازشش میداد...هیچوقت خداحافظی را بلد نبوده ام...مخصوصا خداحافظی که سلامی بعد از آن نباشد...
تو رفتی ... راحت رفتی... اما مرا هم با خود بردی... خودم را از خودم گرفتی... تنها نشسته ام... نور قرمز...موسیقی و بازدم خودم که هنوز بوی تو را میداد...از پنجره خیس بارانی٬ رفتنت را نگاه میکنم... امشب چقدر زیبا بودی...

پ.ن۱) میدونم که چند پست آخرم ، حوصله شما را سر برده... بگذارید به حساب شخم زدن حس ادبیات دوره جوانی!
پ.ن۲)اعتراف میکنم که ایده از این پست شراره بود.
پ.ن۳) عکس بالا را غروب سه دلاری نامیده ام! البته هنوز غروب نبود که عکس را گرفتم.

امروز " پازل" خودم را نگاه کردم… همه سر جای خودشان بودند… همه "درست " سر جای خودشان بودند… همه تکه های پازل زیبا و مهربان بودند… اما این پازل یک مهره کم داشت…چون تو نبودی! چون تو از اول هم نبودی… و نخواهی بود…اما من پازل را نیمه تمام نمیدانم… چون همیشه نبود مهره تو، علامت سوالی برایم است که فکر کردن به "نبود تو" را، راحت تر میکند… پازل را قاب میکنم و به دیوار میزنم…با نبود همان مهره…
"خواهر نداشته ام" ؛ امروز دوست داشتم میبودی تا همه چیز را با تو تقسیم کنم…از شادی ها تا غصه ها… از سفید های دلم تا سیاهی هایش…از غروب های دلم تا طلوع هایش…
دوست داشتم با " تو" حضور زنی زیبا را در زندگیم ، جشن میگرفتم و " تو" هم مسافر کوچکم را به آغوش میکشیدی…
کاش می بودی و طعم خوش " هم خون بودن " را به رخم میکشیدی…حتی دلم برای دعوا کردن… قهر کردن… آشتی کردن تنگ شده…کاش بودی و با تو داستان خاطرات کودکیم را ورق میزدم…
کاش بودی و من ، رنگ " نگرانی" را جور دیگر هم می دیدم… کاش بودی تا تو هم قدری از بدی های من را به دوش میکشی… خلاصه … کاش بودی تا بودنت را جشن می گرفتم…
سی و دو سال پیش در چنین روزی…در بهمنی سرد اما در خطه ای گرم، با درد و عشق مادر، به دنیا آمدم…دنیایی که هیچ وقت نمیخواهم تعلقی به آن داشته باشم، اما دوست دارم همه آن را ببینم…
سی و دوسال پیش، چشمانم را که باز کردم، لبخند زنی جوان میهمانم بود که حالا کمی تارهای مویش سفید شده اما لبخندش به همان زیباییست…
سی و دوسال پیش، آغوش مردی ستبر برای اولین بار مرا در خودش غرق کرد، که هنوز همان گرما را دارد اگر چه کمی دورتر است…
سی و دو سال پیش، خنده شادی پسرکی نه ساله، ورودم را به خانه جشن گرفت و امروز بزرگ مردیست که پشتوانه منست…
سی و دو سال پیش، مادر قول داد که کلافهای سیاه و سفید زندگی را برایم جدا کند…
سی و دو سال پیش، پدر تصمیم گرفت دستانم را در دستانش بگذارد تا درست راه رفتن را یادم دهد…
سی ودو سال سریع گذشت... خنده داشت ... گریه داشت... شادی داشت ... غم داشت... شکست داشت... پیروزی داشت...
اکنون در آستانه شروع سی و سه سالگی ... چند سال دیگر عمر خواهم گرفت برایم مهم نیست... درست به آخر رسیدنش آرزوست...
بیست و سوم بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش

خانه ام کویر بود...به پهنای سخاوت خدا...جنسم از خاک بود .. خاکی که سالها باران ندیده بود...در کویر خانه من باران نمیبارید...تنم خشک و شکننده... از هر سو بادی که می وزید، گوشه ای از خاک تنم را با خود به یغما میبرد و به نشان پیروزی در هوا پخش میکرد...چیزی که هر شب میدیدم، تنگدستی آسمان بود برای قطره ای از زندگی... دلخوشیم، مهتاب شب کویر بود که امید فردا میداد...
روزی او آمد... او را نمیدیدم... صدای پایش را حس میکردم که با هر قدم، تنم را میلرزاند... بالای سرم بود ... سایه اش اولین هدیه بود... بالای سرم خم شد... نگاهم کرد... چشمانش به عمق کویر بود اما سخاوتمند... حالا آنچه حس میکردم خیسی اشک چشمانش بود بر تن خشکیده ام...دانه دانه...آنقدر ریخت تا باد، ناتوان شد از جدا کردن...
دستانش را دراز کرد... مرا با خود برد... برد ...برد... تا به زیر کپری کوچک ... با دستانش نوازشم داد ... حالا دیگر اشک او با وجودم آمیخته بود ... دیگر نه میشکستم...نه خشکیده بودم... خاک تنم را " گلی ساخته" کرد...خودم را در دستانش رها کردم... هر چه او میخواست من میشدم... اشکش مرا ساخت...

پ.ن) عکس فوق ریلی نزدیک های خانه...
لطفا مسخره نکنید. این موضوع خیلی مهم است. ببینید ... شرایط زندگی به صورت مقطعی امکان دارد بر منش آدم اثر بگذارد... خواهش میکنم خودتان را مستثنی نکنید. پس آدم خوب، امکان دارد ، چند روزی بد هم بشود...در نتیجه تا روزی که خوبی، دوستت دارند ( چون آدمها در خوبی تو ذینقعند) و بر عکس...

پ.ن2) اگر یاد گرفتید اینگونه نباشید و عاشق نشوید مگر عاشق "نفس معشوق" و نه " عمل معشوق" ، آنگاه دم شما گرم!
پ.ن3) سوژه عکس فوق پس از عکس پرتره ای که از ایشان گرفته شد، به رحمت الهی رفت...
مادرم… پدرم…
امروز من ، مسافر کوچولو ، برای شما مینویسم…من که به دنیای شما آدمها نیامده ام و هنوز میهمان خدایم هستم و او میزبان سخاوتمند من…
مادرم… پدرم…
اینجا از آنروزی که "او" روحم را برای شادباش تولدم به من داد ، خیلی شلوغ شده است… فرشتگان تند و تند می آیند و میروند… گاه بر سر اینکه کدامشان با من به این دنیا بیاید، دعوا میکنند… بعضی ها سیاه پوشیده اند و بعضی سفید… سیاه پوشان همیشه با من وسوسه را نجوا میکنند اما نمیدانند که آدم تا وقتی که کودک است ، آدم است… سفید ها خیلی شکننده و ظریفند… آنها میگویند اگر ما شکسته شویم، ساختن دوباره ما سخت است…
مادرم…پدرم…
از دنیای خودتان برایم بگویید… شنیده ام شما گاهی خنده ، گریه شاید هم عشق را نمیبینید…شنیده ام که بین عشق و نفرت شما گاهی فقط دیوار نازکی وجود دارد که با هر بادی میریزد…و بدتر اینکه، شما دلبستگی را به عادت ، بوسه را به شهوت و عشق را به خواستن تعبیر میکنید…
مادرم… پدرم…
من اینجا هر روز صبح با بوسه "او" بیدار میشوم… با لبخند او ، می خندم…با عشق او زندگی میکنم و با لالایی او میخوابم…"او" گفته اگر بخواهم میتوانم در دنیای شما هم با اینها زندگی کنم…
من سمفونی خدا را میشنوم…برق چشمانش را میبینم… شادیش را میبینم … من او را دوست دارم… او نیز مرا دوست دارد…آن چیزی که شما دیگر نمیفهمید…
پ.ن) عکس فوق گلی بود که نمیدانم چه بود اسمش...فقط عکسش را گرفتیم

پ.ن) اگر نفهمیدید از کجا شروع شده ٬ پست قبل را بخوانید...
پ.ن)عکس فوق از همانهاییست که نگاهی نو گفت اگر بخورید٬ میمیرید...
به او گفتم من بادم ... گاهی خشمگین و گاهی نسیم... به او گفتم من٬ به دور خانه دل تو میوزم... اگر درون خانه دلت گرم است ٬ پنجره را باز نکن... من فقط سرکی میکشم و فریادی و آهی... بعد میروم...
اما اگر هوای خانه دلت گرفته٬ گوشه ای از آن پنجره را باز کن ... مرا به داخل راه بده ٬ به دورت میچرخم ٬می گردم و میان موهایت میدوم... اما اگر به داخل راهم دادی ٬ پنجره را نبند که می ایستم... باد ایستاده همان مرگ است...
به او گفتم من بادم ... می آیم و گاهی میروم...
پ.ن۱) تقدیم به آنکه بفهمد من چه میگویم...
پ.ن۲) عکس بالا رو یک روز بارانی همراه یار گرفتم اونم زیر یک چتر ...!
یک روز صبح وقتی "او" از خواب بیدار شد، دید کنار تختش فرشته ای نشسته... تعجب کرد، عقب رفت... "او" گفت : اینجا چه میکنی؟ فرشته گفت خدایت مرا را برای خوبیهایت فرستاد... گفت که کنار تو باشم برای همیشه ... "او" گفت نمیخواهم کسی سفید تنهاییم را به هیچ رنگ دیگر در بیاورد... فرشته گفت که رنگ خیال فقط سفید است...من برای تو، خیالت را رنگ خواهم زد ... و فرشته رنگ زد...
با هم از خانه بیرون رفتند... آدمها او را با فرشته دیدند... آدمها حسرت خوردند... آدمها تا امروز فرشته ندیده بودند... یکی دستی به بالهابش کشید و گفت چه نرم و سفید... یکی چشمان فرشته را دید و گفت دریاست... یکی مخمل لبانش را بوسید... آدمها همه خوشحال بودند که بخاطر "او" با فرشته همنشینند...
مردم میگفتند خدا به همه یک بار بابت خوبی هایشان فرشته ای میدهد...اما فقط یک بار...
"او"گفت : تو فرشته ای و بال داری پس پرواز کن... فرشته گفت کمکت را میخواهم..."او" گفت کمکت میکنم...
با هم به بالاترین کوه روی زمین رفتند... "او" خسته شده بود ...اما رفتند تا به قله رسیدند... "او" بالهای فرشته را بوسید ... فرشته پرواز کرد...اول کمی سخت ... اما توانست ... پرواز ... پرواز ... پرواز...
روزها مثل باد میرفتند... "او" کمی خسته بود... پرواز فرشته٬ "او" را خسته کرده بود... هر روز مردم دور هم جمع میشدند و پرواز فرشته را نگاه میکردند... دست میزدند و برق شادی چشمانشان را به فرشته هدیه میدادند...
"او" فرشته را صدا میکرد اما فرشته فقط لبخندی میزد و به پرواز ادامه میداد... "او" طاقت نیاورد... داد زد ... فرشته اش را سرزنش کرد... آدمها به اونگاه کردند... گفتند : تو فرشته را آزردی ... سرزنشش نکن ... او یک فرشته است... "او" غمگین شد... سرش را پایین انداخت... او ساکت بود ... ساکت ...ساکت... "او" صدای دست زدن آدمها را هنوز میشنید... دیگر " خیال او" مثل گذشته سفید یا هر رنگ دیگری نبود ... فرشته رنگ خیالش را برده بود...فقط اسم فرشته برای "او" مانده بود... هیچکس به یادش نماند که خدا فرشته را به پاس خوبی های "او" فرستاده بود...
پ.ن اول ) همان پا نوشت اول مربوط به پست قبل برای اینجا نیز صادق است....
پ.ن دوم) اگر خودم فهمیدم این داستان را چطور به پایان برسانم ، به شما هم خواهم گفت...
پ.ن سوم) عکس از خودمان- قطرات باران بر شیشه ماشین
چقدر مزه گس عاشق شدن را دوست داشت... به ذهنش فشار می آورد تا آخرین بوسه را حس کند...
آخ... چقدر دوست داشت شانه هایی فراخ٬ یک بار، جایی برای سرش باز میکرد... چقدر در آن اتاق شلوغ احساس تنهایی میکرد... آدمها را فقط دهن های گشادی میدید که تند و تند باز و بسته میشدند... چرا سر این آدمها گوش نداشت؟ چرا چشمهایشان را بسته بودند...
دوباره تمرکز کرد سر بوسه آخر... نمیشد... آنقدر کم رنگ بود که دیده نمیشد... کمی به خودش نگاه کرد... چقدر سنگین شده بود...چرا همه آدمهای این اتاق ٬ سرشان بر روی شانه او بود... نمیتوانست تکان بخورد ... سست شده بود... جیغ زد... هیچکس نفهمید ... یادش آمد که این آدمها گوشهایشان کار نمیکند...میخواست شانه اش را بیرون بکشد... خودش را خلاص کند... همه چپ نگاهش کردند... " هی تو ... چرا تکون میخوری...؟" دوباره ایستاد سر جایش... پاهایش میلرزید...
احساس کرد کسی صدایش میکرد... بهت زده شد...چرخید ولی کسی را ندید...دوباره اسم خودش را شنید... چه کیفی میداد آدم اسم خودش را برای خودش بشنود...هنوز آن صدا را میشنید...شاید داشت یکی دیگر را صدا میکرد... شاید... اما هر چه بود آن صدا، خاطره بوسه را پررنگتر میکرد... آره ... یادش آمد...رقص لبها ...دیگر مصمم بود... باید تکان میخورد... باید آدمها را می پراند... انگار فلج شده بود... اما میدانست که میتواند...حالاهمه چیز مثل فیلم از جلوی چشمش رد میشد...
بوسه... دستی دور کمرش...چهره او را به یاد آورد ... نگاه کرد به دور و ورش.... ایستاده بود همان جا... نزدیکتر از همه.... خدایا... چرا ندیدمش تا حالا... او هم سرش روی شانه من بوده؟ نمیدانم... همه چیز مثل خواب...همه چیز مثل بوسه.... نرم و لطیف... خود را رها کرد تا در آغوشش بیافتد... حالا فقط بوی تن او را حس میکرد و گهگداری هم آن صدا را از دور که مثل رویا بود ... نرم و لطیف...

پ.ن۱) ای کسانی که به دنبال آن هستید که آدمها را درون نوشته هایشان پیدا کنید و پازلش را بسازید، این نوشته من هیچ گوشه ای از زندگی من نیست و الکی خودتان را سرگرم نکنید... فقط خط خطی مبهمی است از یک واقعیت دور که شاید شما هم در آن بازی میکنید...
پ.ن۲) عکس بالا اثر نور یک لامپ در آب رودخانه است... کار خودم است و به نظرم کاملا مرتبط با نوشته امروزم!
روزی از روزهای خدا با ۹ ماه خاطره از زندگی کنار سمفونی عشق قلب مادر ٬ زاده خواهی شد ... عشق اولین هدیه ایست که مادر چون بوسه بر لبانت میگذارد... ان روز تو به عشق سلام میدهی...
پسرم... همان روز سبز آمدنت٬ در گوشه ای از همین دنیای ما٬ کس دیگری با لب بوسه مادرش ٬ سلام به همان عشق میدهد...
دو دیر آشنای نادیده که هر یک نیمه ای از یک عشق را دردست دارند... این عشق دو نیم شده٬ در انتظار "یک شدن" میماند...روزی که بیایی٬ خدایت با دستان خودش نیم عشق را به تو میدهد ٬به شرط دیدن و " یک کردن" آن...
روزی خواهی دید که این عشق "یک شده" همان "لاجورد آسمان " است و دیگر برای خواندن خدا سر به آسمان نمیبری و میبینی که او همان عشق است ...دیگر ستارگان دور نیستند و میتوانی در دلت آنها را جابجا کنی...
آن روز ،دیگر خورشید آنقدر بزرگ نیست و میتوانی آن را در دل گلی شب بو ٬ به آن دیگری هدیه دهی...
آن دیگری را بجو... روزی آو را می یابی...

پ.ن) این برف بعد از ۶ سال در شهر ما بارید. این عکس را گرفتم تا همیشه یادم بماند که بار زندگی مثل برف است ... روزی آب میشود و دیگر نیست...
"خبرگزاري فارس: بر اثر يك حادثه در سينما سروش تهران، چند نفر از عزادارن حسيني دچار گازگرفتگي شدند. "
تکلیف من را که کمی دور از وطنم روشن کنید ببینم اونجا چه خبره؟
سوال : شما ملت شریف گاز دارید یا ندارید؟ اگر دارید پس چرا همه وبلاگ نویسها جفت پا هایشان را کرده اند توی یک کفش و میگویند گازنداریم و ما یخ زدیم و غیره... اگر گاز ندارید پس چرا یک روز درمیان ۱۰ تا جسد گاز گرفته پیدا میشود؟ اگر هم گاز دارید و هم ندارید٬ " تقسموا " را اجرا کنید و آنهایی که دارند به آنهایی که ندارند گاز بدهند و به این شکل دو دسته آدم از مرگ حتمی نجات پیدا میکنند.
سوال دیگر : تا وقتی ما در وطن بودیم ٬ اول محرم همه سینما ها تا فیها خالدون تعطیل میشدند. حالا تا ما پایمان را از در گذاشتیم بیرون٬ هیئت ها هم میروند سینما؟ عدالتتان را شکر...
پ
پ.ن) این عکس برای دوست عزیزم صامت که نگوید من بی معرفت هستم. عکس همانجایی است که چند پست قبل٬ فصل تابستان آن را نشان دادم. باور کنید آنقدر سرد بود که انگشتانم یخ کنند و با یاد ستاره عزیز بیافتم ( ستاره هنوز زنده ای؟)

