چقدر مزه گس عاشق شدن را دوست داشت... به ذهنش فشار می آورد تا آخرین بوسه را حس کند...
آخ... چقدر دوست داشت شانه هایی فراخ٬ یک بار، جایی برای سرش باز میکرد... چقدر در آن اتاق شلوغ احساس تنهایی میکرد... آدمها را فقط دهن های گشادی میدید که تند و تند باز و بسته میشدند... چرا سر این آدمها گوش نداشت؟ چرا چشمهایشان را بسته بودند...
دوباره تمرکز کرد سر بوسه آخر... نمیشد... آنقدر کم رنگ بود که دیده نمیشد... کمی به خودش نگاه کرد... چقدر سنگین شده بود...چرا همه آدمهای این اتاق ٬ سرشان بر روی شانه او بود... نمیتوانست تکان بخورد ... سست شده بود... جیغ زد... هیچکس نفهمید ... یادش آمد که این آدمها گوشهایشان کار نمیکند...میخواست شانه اش را بیرون بکشد... خودش را خلاص کند... همه چپ نگاهش کردند... " هی تو ... چرا تکون میخوری...؟" دوباره ایستاد سر جایش... پاهایش میلرزید...
احساس کرد کسی صدایش میکرد... بهت زده شد...چرخید ولی کسی را ندید...دوباره اسم خودش را شنید... چه کیفی میداد آدم اسم خودش را برای خودش بشنود...هنوز آن صدا را میشنید...شاید داشت یکی دیگر را صدا میکرد... شاید... اما هر چه بود آن صدا، خاطره بوسه را پررنگتر میکرد... آره ... یادش آمد...رقص لبها ...دیگر مصمم بود... باید تکان میخورد... باید آدمها را می پراند... انگار فلج شده بود... اما میدانست که میتواند...حالاهمه چیز مثل فیلم از جلوی چشمش رد میشد...
بوسه... دستی دور کمرش...چهره او را به یاد آورد ... نگاه کرد به دور و ورش.... ایستاده بود همان جا... نزدیکتر از همه.... خدایا... چرا ندیدمش تا حالا... او هم سرش روی شانه من بوده؟ نمیدانم... همه چیز مثل خواب...همه چیز مثل بوسه.... نرم و لطیف... خود را رها کرد تا در آغوشش بیافتد... حالا فقط بوی تن او را حس میکرد و گهگداری هم آن صدا را از دور که مثل رویا بود ... نرم و لطیف...

پ.ن۱) ای کسانی که به دنبال آن هستید که آدمها را درون نوشته هایشان پیدا کنید و پازلش را بسازید، این نوشته من هیچ گوشه ای از زندگی من نیست و الکی خودتان را سرگرم نکنید... فقط خط خطی مبهمی است از یک واقعیت دور که شاید شما هم در آن بازی میکنید...
پ.ن۲) عکس بالا اثر نور یک لامپ در آب رودخانه است... کار خودم است و به نظرم کاملا مرتبط با نوشته امروزم!

