خانه ام کویر بود...به پهنای سخاوت خدا...جنسم از خاک بود .. خاکی که سالها باران ندیده بود...در کویر خانه من باران نمیبارید...تنم خشک و شکننده... از هر سو بادی که می وزید، گوشه ای از خاک تنم را با خود به یغما میبرد و به نشان پیروزی در هوا پخش میکرد...چیزی که هر شب میدیدم، تنگدستی آسمان بود برای قطره ای از زندگی... دلخوشیم، مهتاب شب کویر بود که امید فردا میداد...
روزی او آمد... او را نمیدیدم... صدای پایش را حس میکردم که با هر قدم، تنم را میلرزاند... بالای سرم بود ... سایه اش اولین هدیه بود... بالای سرم خم شد... نگاهم کرد... چشمانش به عمق کویر بود اما سخاوتمند... حالا آنچه حس میکردم خیسی اشک چشمانش بود بر تن خشکیده ام...دانه دانه...آنقدر ریخت تا باد، ناتوان شد از جدا کردن...
دستانش را دراز کرد... مرا با خود برد... برد ...برد... تا به زیر کپری کوچک ... با دستانش نوازشم داد ... حالا دیگر اشک او با وجودم آمیخته بود ... دیگر نه میشکستم...نه خشکیده بودم... خاک تنم را " گلی ساخته" کرد...خودم را در دستانش رها کردم... هر چه او میخواست من میشدم... اشکش مرا ساخت...

پ.ن) عکس فوق ریلی نزدیک های خانه...
